جمعه ۴ دسامبر ۲۰۰۹

چون پیر شدی هاشم(!) از میکده بیرون آی!

هفته ی جاری رفسنجانی و احمدی نژاد در مراسم شکرانه مجلس حاضر نشدند. تا اینجای کار ایرادی ندارد. بعد از یکی دو روز رفسنجانی حرف هایی زد که قابل تعمل است. او گفت: «امروز جای مخفی کردن نيست؛ مشکل اختلاف واقعا جدی است.»
اکبر رفسنجانی با اشاره به اجماع قدرت های جهانی بر سر برنامه هسته ای ايران، چنين تحولالی را خطرناک ارزيابی کرده و گفت: «در اين شرايط ما در داخل کشور مهم‌ترين نياز را وحدت و اتحاد می‌دانيم اگر آنها احساس کنند کشور ما از نظر وحدت صدمه ديده است وسوسه می‌شوند که شرارت‌های خود را زياد کنند.» (نقل از رادیو فردا)
تا اینجای کار که ایشان حرف تازه ای نزده است. هیچ خبری هم از مردم و اعتراض و این حرفها نیست. تنها چیزی که این روحانی با سابقه جرئت کرده بگوید و این یکی انگار تازه است مخفی نکردن اختلافات مقامات است که به گمانم تنها خواجه حافظ شیرازی است که از این موضوع بی خبر است.
اما این قسمت سخنان رفسنجانی قابل تعمق تر است:
این آقا با اشاره به اين که «بايد با اتحاد و همدلی وضعيت کنونی را سامان داد»، گفته است: «بنده فکر می‌کنم غير از رهبری انقلاب ديگران نمی‌توانند وحدت را ايجاد کنند و همه بايد به رهبری کمک کنيم تا فضای همدلی به وجود بيايد تا رضايت مردم فراهم شود.» (نقل از رادیو فردا)
واقعا عجیب است. من واقعا دلم برای خودمان می سوزد. اصلا بیشتر. آدم عصبی می شود. این که یک همچی شخصی که سی سال است سکان این جمهوری ظلم و جور را در دست دارد، هنوز خواب تشریف دارد. این آقا طی عمر شریفشان هنرش در این بوده است که حرفهای دو پهلو بزند. کاری که امروز در سیاست علمی دنیا جایی ندارد. اصلا در کشوری مثل نروژ مطبوعات برای آدمی که دو پهلو حرف می زند تره هم خرد نمی کند. رفسنجانی فکر می کند که همه ی مخاطبان او ابراهیم نبوی هستند که چنین سخنانی را ردیف می کند.
آخر چرا باید قوای سه گانه با هم متحد باشد. مگر تره بار فروشی است. مگر تعزیه خوانی است. اصلا فلسفه جدایی سه قوا به خاطر این است که اینها با هم متحد نباشند. هر کس کار خود را بکند. و همه مراقب باشند که کارهای قوا در جای خود انجام می شود. مطبوعات آزاد هم با مچ گیری به این پروسه اطلاع رسانی کمک می کند.
البته من از آخوندی که تحصیلات حوضه ای کرده انتظار ندارم سیاست را به صورت علمی بفهمد، ولی آخر این آقا سی سال است که دارد در این آب شنا می کند. عجیب است که هنوز نمی فهمد که آب در صفر درجه یخ می زند و در 100 درجه می جوشد.
بنظر سی سال پیش موقعی که شاه اعتراف کرد صدای انقلاب مردم را شنیده است، بسیار بسیار بیشتر از این آقایان صادق بود و می فهمید. چطور آقای رفسنجانی نفهمیده است که اتفاقا منشا بدبختی و اختلافات ما از همین «رهبری» است. چطور نمی فهمد یا می داند و نمی خواهد بفهمد که اصلا کانون بحران و سرکوب همین «رهبری» یا واضح تر بگوییم «ولایت فقیه» است که خود آقای رفسنجانی آنرا موقعی که برو و بیایی داشتند به مردم قالب کرده است.
آخر چطور می شود از رهبری که از یک کاندیدا پشتیبانی کرده، دست به تقلب در انتخابات زده، مخالفان را تهدید به کشتن کرده، آنها را زندانی ساخته و یک مشت مزدور بسیجی را به جان مردم انداخته است، انتظار داشت که بیاید و «فضای همدلی» ایجاد کند. بالام لای لای!
رفسنجانی واقعا نشان داده است که دیگر پیر شده است. و احتیاج دارد که در ویلایش در ترکیه به استراحت بپردازد. (البته اگرپلیس بین الملل کاری با ایشان نداشته باشد) تنها نصیحت من به ایشان این است که هنگام استراحت در ویلا یک خدمتی برای مردم ایران انجام دهد. و آن اینکه بنیشیند و خاطرات این سالها را بنویسد. این خاطرات می تواند برای مردم ما مهم باشد که در عصر مدرنیته برای چند باره ـ هزار باره ـ در دایره تکرار دیکتاتوری گرفتار نشوند. و اگر هم پیری مانع است و ایشان از عهده ی این کار بر نمی آید، پیشنهاد من این است که دو تا میل کانوا بافی خریده و مشغول کار شود. به هر حال استفاده این کار بیشتر از سخنانی است که بر زبان می راند.

پنجشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۹

کلوخ انداز را پاداش سنگ است

بالاخره جمهوری اسلامی با این گندی که به سیاست داخلی و خارجی خود میزند باید دوزاریش افتاده باشد که مردم خارج هم بیکار نمی شنینند. هفته ی پیش مردم نروژاز اقدام اخیر دولت ایران در رابطه با ضبط مدال نوبل شیرین عبادی شوکه شدند. این یکی از اقدامات بیسابقه در جهان بود. مطبوعات نروژ نوشتند که تاکنون دیکتاتورترین رژیم های دنیا از جمله رژیم برمه نیز دست به چنین اقدام وقاحت باری نزده است.
نروژی ها بسیار به «جایزه نوبل» افتخار می کنند. در واقع این جایزه نشانه ی هویت ملی نروژی هاست. نمی شود که به سادگی با آن شوخی کرد. ضبط آن نشانه به حرمتی به نورم های یک ملت است.
از اینرو تعجب آور نیست که بدانید امروز پنچ شنبه مجلس قانونگذاری نروژ میزبان مریم رجوی بود. خانم رجوی از طرف نمایندگان مجلس از احزاب مختلف مورد استقبال گرمی قرار گرفت. Morten Høglund نماینده حزب دست راستی رفاه در پرسشی در رابطه اینکه مجاهدین در لیست گروههای تروریست امریکا قرار دارد گفت: ما بارها با امریکایی ها در این مورد گفتگو کرده ایم. و به آنها گفته ایم که آنها اشتباه می کنند. اروپا موضع اش را در رابطه با مجاهدین اصلاح کرده است. » او همچنین گفت که «مجاهدین در کنار جنبش دمکراتیک مردم ایران قرار دارند.»
خانم رجوی هم بعد از گفتگو در مورد شرایط سیاسی ایران و انرژی هسته ای ایران، درخواست کمک مادی برای بازماندگان و پناهندگان پایگاه اشرف نمود.
به هر حال اینم جواب گستاخی ایران! از قدیم گویند که کلوخ انداز را پاداش سنگ است.
به ویدئوی دیدار رجوی از پارلمان نروژ توجه کنید:
خبری هم از روزنامه پر تیراژ نروژی که به این موضوع پرداخته است>

چهارشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۹

شوخی تلویزیون نروژ با ایرانی ها

چنین بنظر می آید که ما ایرانیها در نروژ خیلی مهم شده ایم. اخیرا تلویزیون نروژ شوخی کردن با ایرانی ها را در سطح جدی تری شروع کرده است. البته از مضمون برنامه ها چنین بر می آید که منظور این برنامه ایرانی ها نیستند. بلکه ایرانی ها را دستاویز قرار داده اند تا با بعضی های دیگر شوخی کنند! از این رو انتخاب سوژه ی ایرانی ها در این موضوعات طنز همچین اتفاقی هم نیست. به هر حال ایرانی ها در نروژ لیبرال تر از دیگر مهاجرین مسلمان معرفی می شوند و به اصطلاح طاقت شوخی را دارند و مسائل ایدئولوژیکی به قبایشان بر نمی خورد.
یکی از شوء های سرگرمی پنج شنبه شب ها که طرفداران زیادی هم دارد، به اصطلاح یک غرفه ثابت را به ایرانی ها اختصاص داده است. در این برنامه ی کمدی که نامش Torsdags kveld i nydalen است با چند زنی ایرانیها، و به عبارتی با تحقیر کردن زنان در کشورهای اسلامی، و حتی «سنگسار» کردن زنان شوخی می کند.

هفته ی گذشته دراین غرقه قسمتی پخش شد به نام «Unkarn Iran ». اونکارن یکی از برنامه های محبوب چند سال اخیرتلویزیون های اروپایی است، که یک پسر جوان نقش اول را به عهده دارد تا از بین 20 دختر جوان و زیبا یکی را بعنوان شریک زندگی خود انتخاب کند. این انتخاب البته که ناگهانی صورت نمی گیرد. بعد از پایان هر برنامه آقای جوان یک نفر را از دایره خاطرخواهانش خارج می کند تا بالاخره طی هفته های بعدی به نفر آخر برسد.
در این قطعه کمدی مجری به شرکت کننده ی مرد می گوید که «متاسفانه تو باید از این چهار نفر ـ زن ـ سه نفر را انتخاب کنی!»

همانطور که گفتم از طریقه ی لباس پوشیدن مردها و زن ها در این برنامه معلوم می شود که ایرانیها مد نظر نیستند. تهیه کنندگان هم اینرا بهتر از من و شما می دانند.



اما طی هفته ی گذشته برنامه ای دیگر برای اکران هفتگی در تلویزیون کانان دو نروژ تبلیغ شد که توجه خیلی ها را به خود جلب کرد. مخصوصا آهنگ این برنامه. «علیرضا» نام این سریال کمدی است که حکایت از جوانی ایرانی دارد که آرزو یش این است تا به چهره ی معروفی در تلویزیون تبدیل شود. او در صدد است تا یک سی دی به بازار دهد. اما مشکلات بسیاری پیش رو دارد. او با رندی سی دی هایش را تکثیر می کند. پدر علیرضا مذهبی است و یک ته صدایی در اذان گفتن دارد. گویا آنروز مؤذن مسجد مریض است و از پدر خواسته اند که سی دی صدای اذان خود را تحویل مسجد دهد. اما طی یک تصادف ساده سی دی علیرضا به اشتباهی با سی دی پدر عوض می شود. موقع اجرای برنامه ی علیرضا به جای موزیک او این صدای اذان پدر است که پخش می شود. تازه پدر متوجه می شود که چه دسته گلی به آب داده. به سرعت به مسجد می شتابند ولی دیگر دیر شده است. به جای صدای اذان پدر علیرضا، این موزیک علیرضا است که از بلند گوی مسجد پخش می شود!

مطلب را به نروژی در وبلاگ نروژی من بخوانید:

http://mokhtar2.blogspot.com/2009/11/fokus-pa-iranere-pa-norske-tv-er.html

شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹

آزادی خبرنگار نروژی به قیمت مسلمان شدنش؟!


از سال 2000 تا کنون 1344 خبرنگار در جهان کشته شده اند. یک سازمان جهانی خبرنگاریInternational News Safe Institute اعلام کرده است که فقط در سال 2008 ، 109 خبرنگار در هنگام انجام وظیفه جان خود را از دست دادند. از این تعداد 16 نفرشان در مناطق جنگی عراق جان باخته اند. امسال تا امروز 63 خبرنگار در جهان در هنگام تهیه خبر جان خود را از دست داده اند. خبرنگاران نروژی هم از این خطرات مستثنا نبوده اند. طی 25 سال اخیر 7 تن از خبرنگاران نروژی در هنگام تهیه خبر، عکس یا فیلمبرداری کشته شده اند. آخرین آنها Carsten Thomassen بود که در ژانویه گذشته طی یک بمب گذاری انتهاری در افغانستان جان خود را از دست داد.


اما هفته پیش ناپدید شدن یک خبرنگار نروژی در افغانستان بار دیگر اخبار مربوط به این کشور را در مرکز توجه قرار داد. طی هفته های اخیر، دولت نروژ با انتقادات بسیاری از طرف اپوزیسیون مواجه شده است. به اعتقاد اپوزیسیون کمک های نقدی و مالی دولت نروژ به مناطق محروم در پاکستان و افغانستان که به منظور تاسیس مدارس و مراکز آموزش بوده است، صرف کارهای دیگری شده است. دولت پاکستان طی اقدامات نظامی اخیر علیه طالبان، سه تعداد از مدرسه هایی را که با کمک مالی دولت نروژ ساخته و در اختیار بچه های محروم قرار گرفته است را پلمب کرد. به گفته ی سخنگوی دولت پاکستان این مدارس در اختیار گروههای افراطی اسلامی قرار داشته و در واقع به تربیت «نسل جدید طالبان» مشغول بوده است. فیلم های منتشره از این مدارس نیز مؤید این اخبار است. در این فیلم ها بچه هایی را می بینیم که تحت تعلیم مربی ای با قیافه های مرسوم به طالبان مشغول یاد گرفتن قرآن هستند.

چنین اخباری بی شک می تواند مشام بسیاری از خبرنگاران نروژی را تیز کرده، علیرغم خطراتی را که می تواند برای آنها به بار آورد، آنها را ترغیب به ساختن و تهیه اخبار اینچنینی کند. Pål Refsdal پول رفزدال (46 ساله) یکی از این خبرنگاران حرفه ای است که با وجود هشدار دولت نروژ به یکی از این مناطق درولایت کونار سفر کرد. او که سابقه ی موفق و پر تلاشی از خبرسازی و فیلمبرداری در مناطق جنگی در بوسنی هرزگووین، سارایوو، سودان و دیگر مناطق خطرناک جهان طی سالهای اخیر دارد، برای ساختن یک فیلم مستند به نام «آنروی سکه» تن به این سفر داد. اما چیزی نگذشت که توسط گروه طالبان ربوده شد. تلاش برای یافتن او بالاخره به تماس هایی انجامید. و بعد از یک هفته او آزاد شد. خبرنگار تلویزیون دوم نروژ ـ که خود پاکستانی تبار است ـ طی تماس تلفنی با رهبر این گروه رباینده دلایل آزادی او را پرسید. رهبر این گروه طالبان علت آزادی او را در مشرف شدن «پول رفزدال» به اسلام عنوان کرد. او همچنین اعلام کرده است که دین اسلام دین عطوفت است و دلیلی ندارد که با زندانی مسلمان شده بدرفتاری کرد. این در حالی است که Pål Refsdal بعد از آزادی قیافه ای بسیار در هم و افسرده پیدا کرده است. او که حاضر نشد در باره ی مسلمان شدن خود اظهار نظر کند گفت که اطمینان او به افراد بومی ای که قرار بود او را در تهیه ی این فیلم همراهی کنند اشتباه بوده است. او همچنین گفت که تجربه ی لحظه هایی که احساس می کنی کسی بالای سر تو قرار دارد و قرار است که سرت را از بدن جدا کند، جالب نیست. او به رسانه ها گفت که یکی از رهبران رباینده به او گفته بود که «عاشق گوشت انسان های سفید پوست غیر مسلمان است!»
Foto: Scanpix

یکشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۹

2012 روز قیامت

برای آنهایی که در این سالها سینما نرفته اند 2012 فرصت خوبی است که آنرا تجربه کنند. بی شک تجربه ی خوبی برای آنها خواهد بود. اینکه قدرت سینمای جهان را در معرض دیدگان خود احساس کنند. من به شخصه عاشق چنین فیلم هایی هستم. فیلم هایی با صحنه هایی که تو هرگز در واقعیت های معمولی قادر نخواهی بود که شاهد آن باشی.
استیون اسپیلبرگ کارگردان برجسته ی سینما گفته است که حدود 8 سال دیگر، نیاز به وجود هنرپیشه ها در فیلم نخواهد بود. باور کردن این حرف کمی مشکل بود ولی با دیدن فیلم هایی که اینروزها هالیوود روانه ی بازار می کند دور ازذهن نیست که بزودی گفته های اسپیلبرگ جامه ی عمل می پوشد.
سه سال پیش وقتی فیلم «جنگ دنیا» با بازی درخشان تام کروس به سینما آمد، دیدن صحنه های باورنکردنی فیلم مرا در صندلی های سینما میخکوب کرد. 2012 هم چنین فیلمی است. پیامی مشابه دارد. اینکه احساس می کنی انسانی و حداقل در یک چیز با دیگر انسانها مشترکی: «مردن». به زبان ما فیلمی است از روز قیامت. اما من بیشتر محصور جلوه های ویژه فیلم شدم. جلوه هایی که باور کردنش غیر ممکن است ولی تو شاهد آن هستی. 2 ساعت و نیم فیلم تو را چنان با خود می برد که تو هیچ نمی فهمی و فقط وقتی به خود می آیی که فیلم تمام شده است. این هم صحنه هایی از فیلم 2012:



یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹

آسان سخت


ـ دیگر باید تمام شود.
نمی دانستم چه را باید تمام کنم!
گفت: بایست در انتظار چنین روزی می بودی!
با خود فکر کردم که در انتظار کدام روز؟ و این چه تمامی است که بعد از انتظارها تجلی می یابد. چه تمامی که بدون آغازها آغاز می شود!
گفتم: به همین سادگی؟
گفت: به همین سادگی!
گفتم: تحملش چی؟
گفت: برای من که آسان است. و برای اینکه تسلی ام داده باشد گفت: تو هم می توانی آسانش کنی.

و من دیدم چه آسان سختی!
پرسیدم ـ چرا اینجوری شدی؟
گفت ـ خب آدم عوض می شود!
دروغ می گفت. عوض نشده بود، عوضی شده بود.

اما چرا تمام؟ چرا اراده ها فقط در زمان کامیابی ها قوی و مصمم اند. چرا به وقت اولین جدایی زمان بر پنجره ی قلب ها پرده می کشد. «باید در انتظار چنین روزی بود!» و چرا در انتظار روزهایی از نوع دیگر نه!
و انگار سایه های تسلیم او قویتر از ظلمت ترس من بود که گفتم:
ـ می ترسم.
و گفت: نترس! همیشه جایی در این گوشه و کنارها با توام.
ولی هرگز در دایره المعارف سرگردانی مترادفی برای «همیشه» نیافتم. جز تمام کردن، شکستن و فراموشی.
بله ساده است. ساده شروع می شود. ولی ساده تمام نمی شود. ساده های اول دست خودمان است، ولی آن دیگری نه! و ما بین این ساده و دشوارها مسافرانی هستیم که سوار بر قطار صادق خیالهای خود در مسیر واقعیت های ناصادق زندگی پیش می رویم. بین راه ایستگاههای برای توقف است و مسافری که خسته از طول راه و فرسایش آن باز می ماند و پیاده می شود. و مسافری هم هست که همچنان پیش می رود. مسافری که دستانش پر است از فرداها. اما خالی از دیروزها. دیروزهایی که نشانی از گمشده هایش را در فراز و نشیب لحظه ها در خاطره ها دارد. و همین!

چهارشنبه ۴ نوامبر ۲۰۰۹

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت!!


خدابیامرزد مشت بُلود را. بالاخره به پای رادیو های خارجی پیر شد. هر روز و هر ساعت منتظر بود که خبر مهمی را از این جعبه ی جادویی بشنود. خدا بیامرز وقتی در انظار ظاهر می شد مشتش را گره می کرد و یواشکی می گفت: «بزودی انقلاب خواهد شد!» فقط کافی بود که چهار نفر اعلامیه ای را روی تیر برقی بچسبانند. خوشحالی می کرد. دلش با همین ها خوش بود. اما راهپیمایی های حکومتی دلخوشی های او را بر باد داده بود. می آمد و فحش نثار مردم می کرد. می گفت حق اینهاست که آخوند ها سوارشان باشند. بیچاره با همین حساب و کتاب ها آروز به دل از دنیا رفت.

باید اقرار کنم که این فقط او نه بود که حالش از از این راهپیمایی های تکراری حکومتی بهم خورده بود. سی سال است که این نمایش های مسخره همه ی ما را خسته کرده است. اصلا روزی یکی از من پرسید که خارج رفتی که چکار؟ گفتم اقلا از یک چیز راحتم. آنهم این نمایش های مسخره است. لامسب پیرمان کرده بود. سی سال بود که غصه می خوردم که بالاخره ما کی به خود می آییم. سی سال بود که با خودم، مملکتم و ملتم احساس بیگانگی می کردم. با خود می گفتم آخه تا کی؟ بگذار اینگونه بگویم که سی سال حکومت گور گرفت و مردم سواری دادند! با همین راهپیمایی های دوزاری بود که حکومت ایران پزش را به جهانیان می داد. و با همین پز کوچکترین صدای آزادیخواهی را سرکوب می کرد و زندان می انداخت و هیچکس جلودارش نبود. اما الان ... دیدی که چگونه گور بهرام گرفت. الان باید از نمایشهای نمایشی دستپخت خودش واهمه داشته باشد. دیگر تظاهرات حکومتی معنا ندارد. همه ی اینها به ضد خود حکومت تبدیل شده است.



چه کسی همین پارسال می توانست تصور کند که به جای پرچم امریکا پرده تصویر آقای خامنه ای است که باید زیر پای مردم لگد بخورد.

بزودی دیگر خواب راحت از حکومتیان سلب می شود. بزودی کاخهای ظلم و ستم فرو می ریزد.






سه‌شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹

گرامی نباد روز سیزده آبان !


چنین به نظر می آید که ما واقعا آدمهای بیکاری بودیم. یا اقلا حکومت بیکاری داشتیم. این بیکاری به معنی کار و زندگی نیست. به معنی فکری است. بخاطر همین مملکت ما به این گندی افتاده است که می بینیم. اصلا زمان انگار از همان اول در مملکت ما خوابیده بود. شما حساب کنید تعطیلات رسمی کشورما را. تکان می خوردیم می ریختیم خیابان و از یک جایی شعار می دادیم. حکومت ایران روز کم آورده بود. یکی از این کم آوردن ها یا زیاد آوردن ها همین روز 13 آبان است. مناسبت ها در این روز به قول گیلکی افتاده است «سر به سر» . یعنی هم روز دانش آموز، هم روز تبعید آقای خمینی و هم که روز تسخیر سفارت آمریکا و هم که قربونش برم یوم الله! واقعا ملتی در دنیا هست که همانند ما چنین ترافیکی در یک روز داشته باشد؟ البته که نه. اما به قول ترکها «هامیسی بیرینه ده یمز بیری ده هئچه.» (همه به یکی نمی ارزد و یکی هم به هیچ!)
13 آبان کاریکاتوری ازروز دانش آموز!
اجازه دهید یک به یک بررسی کنیم. اول از این «روز دانش آموز» شروع می کنیم که نمی دانم چه تاجی بر سر دانش آموزان گذاشته است؟ اصلا اسمی از دانش آموزان ایرانی در بین نیست. انگار قشر دانش آموز در جامعه ما حضور ندارند. در جنبش ضد دیکتاتوری زمان شاه من دانش آموز بودم و حضور ما بسیار موثر تر از حالای دانش آموزان بود. ما تشکیلات قوی تری داشتیم. اکنون نه تشکلی در میان است و نه حرکتی از دانش آموزان دیده می شود.
اصلا کاری به مسئله سیاسی نداریم. یکی به من بگوید که آخر و عاقبت دانش آموز امروزی در ایران چه خواهد بود؟ اجازه دهید خوش بین باشیم. و جواب دهیم: «دانشجو!» گیرم چنین باشد. اما با دانشجویش چنان کنند که می بینیم. من پدر و مادری را می شناسم که حاضر نیست بچه ی دانش آموزش دانشجو شود. نگران است. می ترسد که اذیتش کنند. می گوید که دیپلم گرفته ی زنده بهتر است از لیسانس خوانده ی مرده است. و وای به حال ما!
13 آبان تبعید ارتجاع سیاه
برگردیم به روز«تبعید امام»! گمان نکنم که امروز ایرانی ای وجود داشته باشد که به خاطر چنین روزی درگیر مناسبتی شود. این را دیگر گدای سر کوچه ی ما هم می داند که اعتراض آقای خمینی در سال 43 به شاه، اعتراض به دیکتاتوری نبود. اعتراض برای دیکتاتوری بود. آنهم دیکتاتوری مذهبی. یکی از مهمترین دلیلی که خمینی را به میدان آورد تا به انقلاب سفید شاه بتازد، دادن حق رای به زنان و آوردن آنها به عرصه ی سیاسی و اجتماعی بود. چیزی که مذهبیون به شدت با آن مخالفند. حالا چطور ما می توانیم چنین روزی را گرامی نگه داریم. تازه خیلی ها بعدها معتقد شدند که اصلا شاه مسامحه کاری به خرج داد که خمینی را فقط تبعید نمود. آنها معتقدند که شاه باید در مقابل «ارتجاع سیاه» سرسختی بیشتری نشان می داد. تا ادامه تاریخ ما با چنین زوال سی ساله ای روبرو نمی شد.
تسخیر لانه جاسوسی یا بستن مرکز پناه
برگردیم به مناسبت سوم یعنی «روزاشغال سفارت امریکا سمبل ارزش های غربی!» خب خوشحالم که لازم نیست من در این باره موضع گیری کنم. همه ی آنهایی که سفارت را اشغال کرده اند خود از کرده ی خود پشیمانند. البته اگر در زندان نباشند. اینکار ضرری به ما زد که تا نسل ها جبران خسارت های مادی و معنوی آن ممکن نخواهد بود. اما اگر بخواهیم در باب این روز چیزی بگوییم چیزی فرسخ ها دور تر از ایده های کسانی خواهیم گفت که سی سال پیش اقدام به این حرکت جاهلانه کردند.
همین چندی پیش موقعی که معترضین به تقلب در انتخابات ریاست جمهوری احمدی نژاد، بوسیله سپاهی ها و بسیجی ها ـ بخوان اشغال چی های امروز سفارتخانه ـ در خیابانها قصابی می شدند، خود کشورهای غربی شجاعانه و انسان دوستانه اعلام کردند که به رسم دمکراتیک خود در سفارت خانه هایشان را باز می گذارند تا به مردم بی دفاع پناه دهند. و چنین هم کردند. بی گمان خیلی ها از جوان های نسل امروزی درآن لحظه های داغ و پر التهاب نفس گیر حین فرار در دل کوچه های بن بست بزرگترین آرزویشان این بود که ای کاش در هر کوچه ای سفارت خانه ای از این نوع قرار داشت. ای کاش سفارتخانه ای بود که از دست مزدوران حکومت اختناق در آن پناه می گرفتند و ساعتی در آسایش بودند. جدی اینطور نیست؟ ای کاش امریکایی ها به جای یکی، یک دوجین در همین کوچه پس کوچه ها سفارتی داشت تا مردم را از دست مزدوران حکومتی نجات می داد.
می گویند در دوزخ مارهایی است که آدم از ترس و دست آنها به اژدها پناه می برد. حالا سی سالی از آن روز شوم اشغال سفارت امریکا گذشته است. یکی به ما بگوید برای اینکه آن اژدها را ببینیم کی رو باید ببینیم؟!

شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹

کوچه های بن بست ما



انگار خانه های رنگارنگ ما در یکی از این کوچه های بن بست قرار داشت
و ما بی خبر بودیم
انگار زندگی ما در پیچ و خم های همین کوچه ها گذشت و
ما انگاشتیم که این زندگی است که پیچ و خم دارد
«کوچه ی نسیم»
«کوچه ی دلسرا»
همه ی اینها بن بست های دل ما بود و بس

با همه باید که هر از گاهی
آب و جاروبی به سرو کله ی این بن بست ها کشید
نگاه کن همسایه را
انگار کاروان شتر از کوچه اش گذشته
و آن یکی ... بدتر از این
و ما
هنوز وقت نکرده ایم که به خود برسیم

و من گویا در پیچ یکی از این کوچه های بن بست بود که گم شدم
آنوفت بود که فکر کردم برای پرسه زدن وقت بسیار است و
برای رسیدن اندک

فکر کردم برای جفا کردن وقت بسیار است
وبرای محبت اندک
***
نه درست است
آن خانه ی ویلایی ته کوچه مال ما نبود

برای همین یادم آمد که برای از یاد بردن، فرصت ها چه بسیار است و
برای به یاد آوردن اندک
یادم آمد که برای بی مهری و بی وفایی موقعیت بسیار است و
برای عشق اندک ...

اکتبر 2009

یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

کرزای و فشارهای خارجی

بالاخره آقای کرزای زیرفشار بین المللی زیر بار رفت تا انتخابات را به مرحله دوم بکشد. گرچه این اقدام را باید مثبت تلقی کرد، ولی بحث بر سر اختیارات یا ظرفیت های مثبت و منفی آقای کرزای رئیس جمهوری افغانستان نیست. بحث بر سر «فشارهای خارجی» است . چرا که بسیاری از دولت های خود رای عادت دارند این «فشارهای خارجی» را دخالت در امور داخلی کشورها بخوانند. ولی کمی فکر کنید، واقعا اگر این «فشارهای خارجی» نبود چه بر سر ما می آمد؟ تکلیف مردمی که دستشان از قدرت و عدالت کوتاه است چه می شد؟ مثلا در زندانهای ایران جان آقای اکبر گنجی بر اثر همین فشارهای خارجی بود که نجات یافت. بعد از انتخابات ریاست جمهوری خرداد ماه گذشته، دولت ایران به دروکردن معترضین پرداخت. این از چشم دنیای امروز پنهان نماند. اما محکومیت آنها از طرف دولت ایران دخالت در امور داخلی کشور تلقی شد. در خود افغانستان هم همین چند وقت پیش موقعی که آقای کرزای تصمیم گرفت تا در خوش خدمتی به سران قبیله های قشری لایحه ای ارتجاعی را از تصویب بگذراند که در آن حقوق زنان افغان بطور ظالمانه ای محدود میشد، این فشارهای خارجی بود که مانع تصویب چنین قوانین ضد بشری شد. از این مثال ها بسیار است.
من با خود می اندیشم که اگر همه ی این اقدامات ضد دمکراتیک، رشوه خواری و فساد، تقلب در انتخابات با وجود «فشارهای خارجی» و زیر نظر کشورهای ناظر اتفاق می افتد، چه بر سر مردم می آمد وقتی فشاری بالای سر این دولت مردان تازه به دوران رسیده نبود؟!